تبلیغات
مردان خدا (شهدای دارالمومنین کاشان) mardanekhoda.ir - مردان خدا در شعر پارسی

پرده پندار

مردان خدا پرده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست كه دادند از آن دست گرفتند

هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند

یك طایفه را بهر مكافات سرشتند

یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند

یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد

یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد كه در رهگذر آدم خاكی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز

زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

كز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی كه خریدند

كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند

مرغان نظر باز سبك سیر (فروغی)

از دامگه خاك بر افلاك پریدند

فروغی بسطامی

گر چه هزارند

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست
این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست
وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست
گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست
بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست
با خواجه مگویید که او مست شبانه ست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست
فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت
سلطان زمینست و سلیمان زمانه ست
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گر ملک زمینست فسونست و فسانه ست
حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ست
واله شده مرغان که چه دامست و چه دانه ست
این خواجه چرخست که چون زهره و ماه ست
وین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
ای جان تو به من آی که جان آن میانه ست
مستند همه خانه کسی را خبری نیست
از هر کی درآید که فلانست و فلانه ست
شومست بر آستانه مشین خانه درآ زود
تاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست
مردان خدا گر چه هزارند یکی اند
مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست
در بیشه شیران رو وز زخم میندیش
کاندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست
کان جا نبود زخم همه رحمت و مهرست
لیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست

مولانا