تبلیغات
مردان خدا (شهدای دارالمومنین کاشان) mardanekhoda.ir - مطالب وصیتنامه شهدای کاشان

تصویر دارالشفای کاشان

یازدهم اسفند ماه  بیست و پنجمین سالگرد شهادت شهیدان موحد رستگار است.

وصیتنامه مجاهد فی سبیل الله سردار رشید سپاه اسلام

شهید حسن موحد رستگار

قائم مقام گردان امیرالمومنین از لشگر امام حسین (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

"الهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد"

با عرض ادب به پیشگاه حضرت مهدی (عج) و نائب گرانقدرش حضرت امام خمینی (روحی له­الفداء) و با عرض سلام بر شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، به امید شفای مجروحین و معلولین انقلاب اسلامی، اکنون که دست نیاز و تسبیحمان به درگاه حضرت حقتعالی درازاست، شکر می­فرستیم و رضایت حضرتش را طالبیم و از برای برقرای حکومت اسلامی توانمان را بکار برده­ایم، قبولی آن را از درگاه او خواستاریم، در این راه پرنشیب و فراز بر خویش تحمل سختیها نمودن برای خدا، سهل است و نظر او شرط، حال که در این ره نه از برای منت بلکه از در رضایت او خویش را افسرده نمودیم در ظاهر، و ره را در پیمودن آن تا رسیدن به لقایش دنبال نمودیم، حمد و سپاس او را بجای می­آوریم که او "اهدنا الصراط المستقیم" است و استقامت در این راه را از او طالبیم و همچنین، ماندن و ثابت قدم بودن را در مسیرش باز خواهانم.

الها: اگر چه نزدیکترین و سریعترین راه تقرب و وصل به درگاهت" شهادت" است، در پی این وصل، توانم را فدایت نمودم، وجودم را فنایت، و زیر پا گذاشتم دنیای فانی و پست را و گریستم از فراقت و توسل جستم به ائمه اطهارت، قبولم دار اگر چه قابل نیستم.

عمری است که در پی لقایت، حال و هوای دیگر بر سرم شده است، گامهایم از برای دیدار تو خسته، از بس راه پیمودم، بیابانهای گرم و سوزان جنوب را پشت سر نهادم، قله­های رفیع و سخت غرب و کردستان را زیر پا در نوردیدم، دره­های پرفراز و نشیب محرم، صحرای رمضان، ارتفاعات سردشت و ... از برای دیدارت، حال با قبول کردن من در حضورت آرامشم بخش که تو عطاکننده نفس مطمئنه­ای.

آخرین لحظات شب است و از مصاحبت با یک شهید برگشتم، نمی­دانم تاکنون در زندگیم چنین حالتی بوجود نیامده بود، تاکنون اینطور شاد نشده بودم، لحظاتی دیگر به سحر نمانده است و احساس می­کنم که آخرین پیامم را بر روی صفحه کاغذ می­نویسم، خیلی خوشحالم و از خوشحالی نمی­توانم در خود بگنجم احساس می­کنم ضیافت ائمه اطهار و اولیاءالله جهت آمدنم آماده شده است.

احساس می­کنم شهداء را می­بینم احساس می­بینم. احساس می­کنم لحظه­ای دیگر در کنارشان جای می­گیرم، خدایا تو را شکر می­کنم که به من عطا نمودی این بیخود شدن را، خدایا دوست دارم با شهدا باشم، دوست دارم من را از اولیاءت جدا مگردانی، او[1] نیز اینطور دوست دارد. خدایا در این دنیا هیچ نمی­خواهم، فقط و فقط می­خواهم من و او را با هم شهید نمایی و در کنار هم بخاک سپرده شویم. دوست دارم حیات آن دنیا را با هم بگذرانیم.

"هان ای دوستان" دوست دارم شهید شوم و می­دانم که وقت زیادی به شهادتم و شهادت هر دویمان نمانده است. خدایا محبت چقدر صفا دارد، دوستی چقدر معنا دارد، اگر می­دانستم زودتر خود را آماده می­نمودم تا در حضورت جای گیرم، خدایا بین من و دوستانت جدایی نینداز، بین من و دوستانت فراق و دوری حاصل مکن، خدایا دیگر نمی­خواهم در این دنیا زندگی کنم، چرا که تو را شناختم و حضورت را مدتی است درک نموده­ام، خدایا دوست دارم طعم احترام در حضور و محضرت را به من بچشانی، به من عطا بفرمایی، آخرین روزهای حیات را چقدر زیبا طی می­نمایم، تا حیات طیبه را کسب نمایم. عمر زیادی را در این بیابانها سپری نمودم، در صحراهای جنوب و ارتفاعات غرب به عشق تو گام برداشتم، حالا پیدایت نمودم حالا حضورت را طلب می­نمایم. درست است از برای معشوق در شوق لقایش سوختن رمز است. خدایا عمری است می­سوزم لیک می­سازم اما اکنون طاقت ساختن ندارم. عزم سفر وجودم را مملو از عشق لقاءات فراگرفته است.

دوستان! دیگر موحد را نخواهید دید، دیگر گامهایش را در سرزمینهای جهاد و قتال نخواهید دید، دیگر آه و سوزش را نخواهید دریافت، دیگر فریادش را بر آسمانهای خونین غرب و جنوب نخواهید شنید، موحد از میانتان می­رود. خدایا من چطور شکرگذاری به درگاهت کنم از اینکه مرا در این زمان آفریدی. بهترین و حساسترین لحظات زندگیم را مصادف با موسم گلچینی از بوستان عاشقان لقایت برقرار دادی، چطور شکرگذار باشم که مرا در این زمان پربرکت جمهوری اسلامی قرارم دادی.

"الحمدلله، سبحان الله العظیم" دوستان بیایید تا به ما بپیوندید، ما به ملاقات خدایمان رفتیم. دنیا ارزش ندارد، دنیا سودی ندارد، دنیا فانی است، آنچه که باقی است آخرت است، اعمال خوب انسانهاست، چرا خود را اسیر دنیا نموده­اید؟ چرا خود را اسیر منجلاب فساد و تباهی نموده­اید؟ توجه کنید برگردید بسوی خدای خود.

نمی­دانم چه می­نویسم: شور و شوق سراسر وجودم را گرفته، می­بینم که در کنار شهدا قرار گرفته­ام، می­بینم که بهترین اولیاء خدای را به ملاقات نشسته­ام "الله اکبر" این نوشته و این کلام را از روی احساسات نمی­نویسم، از روی تاثرات ظاهری نمی­نویسم، از روی اعتقاد و ایمان می­نویسم. از روی یقین می­نویسم.

ای کسانی که حق شما را اداء نکرده­ام، مرا ببخشید. ای دوستانی که حق رفاقت را نتوانستم ادا نمایم، مرا عفو کنید. خدایا تو خود می­دانی که خسته شده­ام و دل­شکسته، مرا آرام بخش، مرا مطمئن ساز، مرا در حضورت جای ده، از من راضی شو و مرا ببخش.

پدر و مادر گرامی و معظم: خداوند انشاالله در حق شما رحمت و مغفرت نماید و از فیوضات الهیه­اش شما را بهره­مند نماید، شکر بجای آرید که از وجود پربرکت شما یادگاری مرا حضور حضرت حقتعالی دارید و به خدای تعالی هر چه بیشتر روی آورید و اگر اذن و اجازه حضرتش حاصل شود، شفیع نیکوئی را دارید، امید است وجودتان را تسلیم او کنید تا او نیز نظری بنماید که می­نماید، انشاالله و از خدای بخواهید همانطور که در کنار شما و با شما بوده­ام­، روز قیامت نیز جدایی حاصل نشود بین ما. انشاالله تعالی

(والسلام)

فاو، "حسن موحد رستگار" 11/12/1364

توضیح:

1-   ایشان دقیقا در همین روزی که وصیتنامه را نوشته­اند (11/12/1364) به شهادت رسیده­اند.

2-   برادر ایشان هم (طبق آنچه ایشان در وصیتنامه از خدا خواسته­اند) در همانروز (با فاصله زمانی یک ساعت) شهید شده­اند.

3-   هر دو برادر در کنار هم در گلزار شهدای کاشان (دارالسلام گلابچی) به خاک سپرده شده­اند.


[1] برادرش شهید احسان موحد رستگار


برچسب ها: مردان خدا ، حسن موحد رستگار ، شهدای کاشان ، شهید کاشان ، کاشان ، موحد رستگار ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2